مؤلف مجهول
56
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )
چون به اردو رسيده به ملازمت سيف مشرّف شد و سيف احوال شهر و معاش گلگونپوش را سؤال كرد . زاغوش غمّاز گفت چند روزى شد كه خوشالحان ناپيداست و سخن بعضى مردم اين است كه او را با گلگونپوش طريق نظربازى بوده و گلگونپوش در عالم مستى به شمشير آبدار قطع حيات او نموده . [ سيف بىباك و گلگونپوش ] چون اول حاكم بهارستان سيف بىباك بود محل « 1 » سخن يافته پيش سلطان رفت و از روى تأسّف به كنايت گفت گلگونپوش را تربيت كن كه بىواسطه خوشالحان را كه نديم مجلس بود از شهر وجود به صحراى عدم فرستاده و شكوفهء زندگانى او را بىملاحظهء خاطر تو بر باد فنا داده . چون سلطان نوروز ازين خبر مصيبت اثر اطلاع يافت زبانهء آتش غضب از كانون دل او سر برآورد و دود اشتعال نايرهء تأسف از نهادش سر بركرد . فىالحال بهمن را كه از امرا بود طلبيده گفت همراه سيف به شهر رو و كار گلگونپوش را [ 147 الف ] به تيغ كينه گذار قرار داده ملك را به سيف بىباك سپار . و بهمن در ساعت همراه سيف سرعت كرده به شهر رفت و در محلى كه گلگونپوش از فراق خوشالحان گريبان چاك و با ديدهء نمناك نشسته بود كه بهمن به حديقه در آمد و تركيب اعضاى او را به نسيم شمشير جوهرنگار از هم فروريخت و حديقه را به سيف تسليم كرد . و سلطان نوروز شكاركنان به جانب كوهسار رفت . ناگاه گذارش به گوشهء باغ سنگدل افتاد و آواز خوانندگى خوشالحان را شنيد و پشت دست به دندان گزيده از كشتن گلگونپوش پشيمان گرديد و پشيمانى سودى نداشت . و اين مثل براى آن آوردم كه در اول كارها انديشه كنند « 2 » تا در آخر پشيمان نشوند . [ حكايت فرهنگ و شباهنگ ] خواجه رغام گفت بلى آنچه تو گفتى راست است . اما مرا دور از وصال تو زندگانى محال مىنمايد و انديشه مىكنم كه آنچه فرهنگ را در فراق شباهنگ روى نموده است مرا پيش آيد . ابن تراب گفت اگر قصّهء شباهنگ را بيان فرمائيد عجب نباشد كه مرا تجربهاى حاصل شود .
--> ( 1 ) . اصل : كذا ( ظاهرا مجال مناسبت بيشترى دارد ) . ( 2 ) . اصل : كند .